تبليغاتX
only for you & فقط بخاطر تو

only for you & فقط بخاطر تو

فقط بخاطر تو

خسته شدم

 

خسته شدم از کوچه و پس کوچه‌ها، همش کوچه، هی می‌دوم، هر دفعه دنبال کسی، دنبال

چیزی، این گمشده‌های من، انگار تمامی ندارند، گمشده هم نباشد دنبال خودم می‌گردم،

خودم هم که نباشم باز می دوم...

کوچه‌های بن بست، مارپیچ‌هایی که همیشه آخرش به هیچ کجایی ختم نمی‌شود

همین دیشب آنقدر دویدم که، اشکم درآمد، کوچه‌ها تنگ و گشاد می‌شدند، باریک باریک یا پهن

پهن، هوا تاریک می‌شد و بعد از چند لحظه روشن، سرد بود و بعد اصلن دمای هوا را حس

نمی‌کردم، کف زمین زیر پاهایم، یخ بسته بود، زمستان بود اما باز هم چند لحظه... بعد هیچی

نبود.

توی یکی از پیچ‌ها تازه یادم افتاد باید کسی را پیدا کنم و چیزی به او بگویم همین باعث شد که

با اطمینان بدوم، ترس تمام وجودم را گرفته‌ بود، ترس را خیلی کم احساس کرده‌ام ولی در آن

لحظه از ماندن در کوچه‌ها ترسیدم.

بالاخره انتهای کوچه‌ای، به جایی شبیه پارک یا شاید فضایی که قبلن پارک بوده رسیدم،

سنگی و سرد با هوای مه گرفته، باران، باران هم می‌بارید، چرا من خیس نبودم؟ انتهای کوچه

ایستاده بودم وقتی متوجه شدم که خیس نشده‌ام برگشتم بالای سرم را نگاه کردم،

کوچه‌ها، سقف داشتند...

پایم را که در آن جا گذاشتم، خیس آب شدم، جایی که ایستاده‌ بودم بلند تر از جاهای دیگربود

و روبرویم پله‌های پهنی بود که پایین می‌رفت، زنی با لباس سیاه و صورت پوشیده با چتری

سیاه، با عجله داشت از پله‌ها می‌آمد بالا، به طرف جایی که ایستاده بودم، مردی با لباس

سیاه و صورتی پوشیده چند پله جلوتر از زن و با عجله می‌آمد، زن وقتی به او رسید چترش را

بست و با زور به دست مرد داد و رفت.

مرد لحظه‌ای مکث کرد و بعد چتر را بالای سرش گرفت و راه افتاد...

و من دیدم که زن کمی جلوتر از مرد و بدون چتر داشت می‌رفت و مرد پشت سر او با چتر.

آنها رفتند و من مثل آدمهایی که گیج شده باشند از پله‌ها پایین رفتم...

کف زمین پر از آب بود و کمی گل‌آلود، توجهی نکردم و باز دویدم، سر چهارراهی رسیدم و باز

مستقیم رفتم، انگار که کسی را دیده باشم هی صدایش می‌زدم که بایستد ولی نه کسی بود

و نه صدایی، زانو زدم روی زمین و خیره شدم به باران...

+ نوشته شده در  88/03/22ساعت 20:33  توسط عليرضا  | 

عکس

 

 

 

 

براي ديدن بقيه عكسها به ادامه مطلب مراجعه كنيد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/01/30ساعت 19:36  توسط عليرضا  | 

آه ...

 

 

آه...

براي رسيدن به تو

پا پيش گذاشتم

خودم را قسمت كردم

تو را سهم تمام روياهام كردم

انصاف نبود

تو كه مي دانستي با چه اشتياقي

خودم را قسمت مي كنم

پس چرا

زودتر از تكه  تكه شدنم

جوابم نكردي

براي خداحافظي....خيلي ديره...خيلي دير

+ نوشته شده در  88/01/10ساعت 20:37  توسط عليرضا  | 

برگرد...

 

 

 

عكس تو _ تويه قاب _كهنه شد _تو كتاب_سرده هوا _

 

 بي من نرو برگرد

 

برگرد  تا اين ترانه نگيره بي تو بهانه

 

برگرد عشقم برگرد

 

برگرد كه اين  چشم خيسم نمي ذ اره بنويسم

 

برگرد عشق برگرد

 

شبه سياه_  چشاي تو_  نگاه من_  براي تو _اين عاشق و_

 

تنها نذ ار برگرد  

 

برگرد كه باز يخا آب شن گلا عاشق آفتاب شن

 

برگرد عشقم برگرد

 

برگرد كه اين چشم خيسم نمي ذ اره بنويسم

 

برگرد عشقم برگرد

 

مي ترسم بي چشات تاريك بشه شب برگرد تنهام نذار

 

من و با خودت ببر

 

برگرد كه باز يخا آب شن گلا عاشق آفتاب شن

 

 برگرد عشقم برگرد

 

برگرد كه اين چشم خيسم نمي ذ اره بنويسم

 

برگرد عشقم برگرد

+ نوشته شده در  88/01/10ساعت 20:31  توسط عليرضا  | 

یکبار --- مرا... ---- یاد آور!

 

یکبار عاشقت شدم اما صدبار باورش کردم...

صدبار خواستم فراموشت کنم اما یکبار هم نتونستم

----------------------------------------------------

مرا...

مرا با لباس عشق در خاک گذارید تا بفهمد تا آخرین لحظه زندگی رنگ عشق او به تن داشتم.

چشمان مرا باز گذاریدتا در یابدچشم در راه نگاه زیبای او بود تا لحظه مرگ.

دستان مرا باز گذارید تا ببیند تا آخرین نفس تشنه آغوش گرم او بودم.

----------------------------------------

 
 
آن گاه که ...

ضربه های تیشه زندگی را بر ریشه ی آرزوهایت حس می کنی!

به خاطر بیاور که...

زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است!!!

+ نوشته شده در  88/01/04ساعت 14:0  توسط عليرضا  | 

چیزهایی که نگفتم...

 چیزهایی که نگفتم

 
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست٬

نگفتم:« عزیزم٬این کار را نکن. »

نگفتم:« برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده. »

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه٬ رویم را برگرداندم.

حالا اون رفته٬ و من تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم.

نگفتم:« عزیزم٬متأسفم٬چون من هم مقصر بودم. »

نگفتم:« اختلاف را کنار بگذاریم٬چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است. »

گفتم:« اگر راهت را انتخاب کرده ای٬من آن را سد نخواهم کرد. »

حالا اون رفته و من تمام چیزهایی که نگفتم می شنوم.

نگفتم ... .

+ نوشته شده در  88/01/04ساعت 13:53  توسط عليرضا  | 

من و تو یعنی عشق!

 

بیا در میان عاشقان بهترین باشیم ، ما می توانیم عاشقترین باشیم...

 من و تو یعنی عشق ، عشق یعنی ما ، ما یعنی یک دنیا خوشبختی!

 تو یعنی بهترین ، زیباترین ، عاشقترین ، لایق ترین....

 تو یعنی برای من ، برای قلبم ، تا ابد و برای همیشه...

 تو یعنی اسیر ، یک اسیر در این قلب بی طاقت...

 من و تو با هم یعنی یک قصه بی پایان...

 من برای تو ، تو برای من ، ما برای هم ، چقدر قشنگ است این عشق من و تو....

 تو گل من ، من باغبان تو ، تو دریای من ، من ساحل تو ....

 تو طلوع من ، من وجود تو ، تو نفس من ، من هوای تو....

 تو باران من ، من سرپناه تو ، تو مهتاب من ، من آسمان تو...

 تو اسیری در قلبم ، خیلی عزیزی برایم ، باور کنی ، باور نکنی برایت میمیرم!

 بیا در میان عاشقان دیوانه ترین باشیم ، ما می توانیم برترین باشیم....

 تو دنیای من ، من دیوانه تو ، تو بمان تا بگویم همه زندگی ام فدای تو....

 من و تو در میان عاشقان عاشقترینم ، من و تو از عشق بالاترینیم....

 عشق بدون تو عشق نیست ، این زندگی بدون تو زیبا نیست....

 با تو شادم ، بی تو پریشانم ، با من بمان تا همیشه لبخند عشق بر روی لبانم باشد...

زیباترین لحظه زندگی ام با تو ، قشنگترین خاطره هایم در کنار تو ، زندگی ام ، عشقم ،  نفسم فقط تو!

 اینهمه احساس عاشقانه تقدیم به تو ، این قلب کوچک و بی طاقتم فدای تو ، یک دنیا

 عشق و محبت برای تو ، یک کلام پرمحبت دوستت دارم عزیزم از طرف عشق تو....

+ نوشته شده در  88/01/04ساعت 13:47  توسط عليرضا  | 

قصه عشق...

 قصه عشق

 

 

 

می روی تا با نبودن عشق پرپر کنی

 

می روی با اشک حسرت، دیده ام را تر کنی

 

آن همه گفتی نگاهت با نگاهم زنده است

 

من نباشم، می توانی روزها را سر کنی؟

 

در نبودت گریه کردم، آینه احساس کرد

 

آینه شو، گریه ام را حس کنی، باور کنی

 

سبز در عشقت شدم کم کم تو دانستی ولی

 

عاقبت می خواستی در قلب من خنجر کنی

 

بعد تو در سینه نامت می شود یک خاطره

 

کاش می شد قصه عشق مرا باور کنی

+ نوشته شده در  87/12/29ساعت 18:59  توسط عليرضا  | 

در خانه قلبت ...

 در خانه قلبت

 

 

 در خانه قلبت را باز کن تا نماند پشت دری بسته، محبت

 

نا امیدانه به این عشق سلام مکن

 

غریبانه به این خوشبختی منگر

 

که جغد سیاه بخت شوم که سالهاست که از بام خانه ات پریده

 

و آنچه بر جایی مانده است پرستویی خبر چین عاشقی ست که خبر می آورد

 

از آسمان آبی و صاف

 

آسمانی که منتظر پرواز پرنده ای تا او را ببرد

 

ببرد سرزمین گرم خیال.

+ نوشته شده در  87/12/29ساعت 18:50  توسط عليرضا  | 

وزش نابودي

 

وزش نابودي

یک قدم به سوی آبادی

 

صد قدم به سوی ویرانی

 

زندگی ام پر از این لحظه ها

 

و من اسیر این لحظه ها

 

لحظه های هیچ

 

لحظه های پوچ

 

لحظه هایی که مرا از دست زندگی گرفتند

 

و به مرداب فریب بردند.

 

چیزی به فرو رفتنم نمانده

 

چیزی به تمام شدنم نمانده

 

در سایه سنگینی که بر روی زندگی ام افتاده

 

وزش نابودیم را می بینم

 

و از نزدیک دست های صدای طبل بیهودگی را می شنوم

 

که با تپش قلب من می آمیزد و در این آمیزش

 

حسی هست قدیمی و آشنا

 

حس تنهایی، غربت و انتظار

 

این وزش نابودی من است.

+ نوشته شده در  87/12/29ساعت 18:46  توسط عليرضا  |